تبليغاتX
پسرونه

پسرونه

  » امروز  
  » پند امروز :

لينکستان

لينک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبليغات
محل تبليغ شما

فوتسال بر بام آسیا
موضوع: ورزشی

http://www.iran-daily.com/1386/2848/html/075162.jpg

حیدریان با اشک جام قهرمانی را بالا برد.



| ادامه مطلب | + | نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 | نوشته شده توسط پسرونه


پیروزی فاتح لیگ برتر

| ادامه مطلب | + | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | نوشته شده توسط پسرونه



شما میوه کدام درخت هستید ؟

| ادامه مطلب | + | نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 | نوشته شده توسط پسرونه
ارزانی
موضوع: ادبی
ای دریغا که همه مزرعهء دلها را
علف هرزهء کین پوشانده ست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
| + | نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 | نوشته شده توسط پسرونه
این متن از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس " اثر مصطفی مستور انتخاب شده .


با حرفهای راننده تاکسی کم کم لبخند علی محو می شود و جای آن را نگرانی می گیرد :

فقط باید نگاهت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده . به همون چند متر جلوی ماشین . به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی . با کسی نباید حرفی چیزی بزنی . به چیزی نباید گوش بدی . آن پخش لعنتی ماشین رو هم باید خفش کنی تا حواست رو پرت نکنه . به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی . اگه اینطور ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشونت می دن و هیچ خطری هم در کار نیست . اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی . یا میفتی توی دره و یا می کوبی توی کوه . خب ، نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه ، توی عباس آباد ، زنی گفت : " الهیه " و زدم روی ترمز . انگار کسی به من گفت مواظب باش ! مواظب زنه باش ! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میر داماد حرفی نزد . اون جا بود که گفت مرده شو همه ی دنیا و آدم های کثافتش رو ببره . گفت دلش می خواد که یه مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه . من چیزی نگفتم . تعجب هم نکردم چون از اینجور مسافر ها زیاد دیده بودم . توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی بر می گرده . گفت شوهره یک لات بی سر و پا بوده و الان دو ساله که او و سه تا بچش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده . گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمی گرده . بهش گفتم اگه این حرفا رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه نمی خوام . گفتم من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هر جا که بخواد برسونم . گمونم می خواستم کار خوبی کرده باشم . یعنی در آن لحظه به حرف های که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم : عباس ! حالا وقتشه . پرسید : " گفتی واسه چی این کارو می کنی ؟ " گفتم : " برای رضای خداوند . " بعد یهو ریسه رفت . آن قدر بلند بلند خندید که پیشونی اش خورد به داشبورد ماشین . گفتم فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم . گفت اتفاقا خیلی هم خنده دار بود . واقعا که خنده دار بود . گفت چطوره به اون خداوندت بگی که از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه این بیچاره بفرسته پایین . این رو که گفت دوباره خنده اش گرفت . بعد جدی شد و گفت : " مشکل من و سه تا توله ام با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون . " بعد چادرش رو روی شانه اش انداخت و گفت : " ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی ؟ این طوری بهتره . هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم میاد . گمونم این طوری خداوند تو هم راضی راضی باشه . قبوله ؟ " توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی در باره خداوند شنیدی ؟ آینه کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش بر انداز کرد و گفت : " یه چیزایی شنیدم اما چیز زیادی ندیدم ، اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه . منظورم شوهرمه . خیلی هارو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده اند . گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده . " بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت : " اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد . اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم . " بعد بغضش گرفت . گفت : " اگه شنیده بود که مجبور نبودم هرروز به بچه هام دروغ بگم که دارم می رم خرید . " کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش . حتی پول خرده ها رو هم گذاشتم توی دستش . گفتم خیال کن ، خداوند من ، از توی آسمونش این ها رو انداخته پایین . مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پولها رو قاپید . از ماشین پیاده شد وزل زد تو چشمام . اشک تو چشماش جمع شده بود . قبل از اینکه در رو ببنده گفت : " از طرف من روی ماه خداوند را ببوس ! "

برگرفته از کتاب " روی ماه خداوند را ببوس " اثر مصطفی مستور ، برگزیده جشنواره قلم زرین .

| + | نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 | نوشته شده توسط پسرونه

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

pesarooneh

پسرونه

http://pesarooneh.blogfa.com

پسرونه

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ